در این ویرانه سامانی...که کس کس را نمیداند ... دلم از درد میمرد ...تنم از غصه مینالد مرا در کنج رویایم دگر تاب و توانی نیست... دلم پرواز میخواهد... که رنگ تازه ای دارد تو هم این قلب ویران را به کنج غصه ها منشان... که مرغ سینه ما را سرای دیگری باید مرا در آبی روحم هزاران بال پرواز است بیا بگذار مرغ دل پر پرواز بگشاید
لیست کل یادداشت های این وبلاگ
|
|